![]() |
![]() |
|
| من و تنهایی |
|
به نظر می رسد که هیچ کس بیش از این نگران نباشد
هیچ کس واقعا اهمیتی نداد که به کجا رفتم هیچ کس دردهایی را که درونم دارم و هر لحظه از درون مرا می فشارند احساس نمی کند پیش از این هم گفته ام چرخهای زندگی شما بدون من هم خواهد چرخید برای همیشه از میان شما خواهم رفت ای خود من ! خواهش می کنم ترکم نکن وگرنه نابود خواهم شد ترس کنارم به کمین نشسته خوب آگاهم اگر تو را از دست دهم از بین خواهم رفت می دانم که آنجا هیچ کس در این هزار تو در کنارم نخواهد بود دردهای گذشته را در درون به خاطر می آورم این خاطره لعنتی مرا وادار به حمله می کند. تلاش بی نهایت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:14 توسط نوشی |
|
|
همرنگ جماعت بودن در ضمیر من نیست. همواره برای خودم می زیم و بی تفاوت نسبت به هر واکنش بیرونی عمل میکنم. باید بتوانی شیوه های چرکینی را که به تو خورانده اند، بالا بیاوری؛ باید فراموش کنی. کم کم دارم یقین پیدا می کنم که بین یک مشت ملعون زندگی می کنیم؛ موجوداتی فاقد ارزش که هیچ قدرت تأمل و تعقلی در آنان دیده نمی شود؛ ما را احاطه کرده اند. جانورانی که هیچ تلاشی برای آگاهی نسبت به خویش و دستیابی به واقعیت از خود نشان نمی دهند. اینان حتی قدرت شناخت خویشتن را هم ندارند. خود را به فراموشی سپرده و به همسایه می پردازند. "شخص" برای آنان فقط در قالب گله معنا و مفهوم پیدا می یابد. بیزارم از این تبار شرم آور |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:11 توسط نوشی |
|
|
دلم گرفته...
هیچ کس نیست بشنوه چه برسه به دیدن... من خسته ام... این خوره ها... روح تنهای من... چرا تنهاییش رو با خوره ها تقسیم کرد.؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:20 توسط نوشی |
|
|
بیا بیا جلو و برای یکبار هم که شده مرا ببوس می خواهم بروم بیا: گناه کردن بهتر از آن است که عمری در حسرت گناه بمانیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:41 توسط نوشی |
|
|
گم در میان کابوسهای پیاپیم
در انتظار دستهای مهربان توام تا بیایی و تا همیشه بمانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:52 توسط نوشی |
|
|
مرا ببر به خلوتت؛ خلوتم از بی کسی پوساندم پناهم ده دیگر تا نبودم فاصله ای نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:3 توسط نوشی |
|
|
در این کوچه های تاریک به دنبال سایه ها می دوم... سایه ها خیالیند؟!؟؟ شاید هم دیوارها سایه را می خورند تا مبادا سایه ات دستم را بگیرد خودت را که سالهاست گرفته اند با سایه ات هم رهایم نمی کنند!!!! روزگار غریبی است دیوارها هم بی رحم شده اند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:17 توسط نوشی |
|
|
در دنیای نیستی از هستها بگویم ...!!!! یا در دنیای هستی از نیست هایم...؟؟؟ کدام را بگویم تا شاید آنچه آتشم می زند و امان نمی دهد حتی دود کنم را برای لحظه ای تصور کنی تو بگو، تو بگو که نگفته هایم آنقدر زیاد شده که حتی برای گفتنش هم جمله ها امانم را بریده اند ذهنم... جمله ها... اشکهایم... تو کدام را بگویم؟؟ می ترسم، می ترسم با گفتن اولی، دومی برنجد و برهد مثل همین دنیای غریب گفتن و از دست دادن صداقت و رهایی یا صداقت و تنهایی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:50 توسط نوشی |
|
|
سلام به کسایی که منو یادشون رفته و یادشون نرفته. من ۵ ماه خونه نرفتم. دلم حسابی واسه خونه تنگ شده. روزای سخت و پرکاری دارم.ممنون میشم واسم دعا کنین.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:59 توسط نوشی |
|
|
دلم واسه همتون تنگ شده...........
کسی می شنوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:40 توسط نوشی |
|
|
اگر می دانستی حسرت داشته های نداشته ام چگونه خوره روحم شده شاید ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:56 توسط نوشی |
|
|
نمی دانی معنای غم و اندوه چیست؟ چیزی که مغزم را فاسد می کند بیا! من معناها را نشانت می دهم فقط یگانه چیزی که می فهمم این است که من تنها ایستاده ام.وداع! |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:53 توسط نوشی |
|
|
مرا دریاب که تا بودن هزاران هزار....
واحدش را چه بگویم که به تو نزدیکتر و از همه دورتر شوم... آه نمی دانم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:33 توسط نوشی |
|
|
حتی شمارش معکوس ثانیه ها هم راه به جایی نبرد... به صفر رسیدم ولی بی تو بودن باز هم ادامه داشت برای آخرین بار شمارش معکوس را شروع می کنم و این بار اگر نیامدی مثل همیشه باز از اول می شمارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:11 توسط نوشی |
|
|
بدون تو هیچی نیستم کی تورو از من گرفت. همسفر من
من بدون تو .... جزیره بدون همسفر از همیشه تنهاتره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:55 توسط نوشی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:40 توسط نوشی |
|
|
دستهایت حلقه ای است به دور گردنم
برای ابراز کینه های عمرت هرجور می خواهی خفه ام کن من عمریست که خفه ام... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:26 توسط نوشی |
|
|
وقتی تمام هستیم
نیستی است بودن برای چه؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:23 توسط نوشی |
|
|
من از کجا می آیم که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:33 توسط نوشی |
|
|
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:21 توسط نوشی |
|
|
واسه من دعا کنین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:15 توسط نوشی |
|
|
بنگر مرغ دم بسته منم دل شکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم از تو دارم ای گل هرچه که دارم...
اینم به یاد بهترینم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:58 توسط نوشی |
|
|
در بیرون و بین جمع تنفس برایم دشوار می نماید. به درون خود می خزم تا
در تخیل و توهّم، هماهنگی و دریایی بی تلاطم را بیابم و این آشفتگی ای را
که شما به بار آورده اید، جبران نمایم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:53 توسط نوشی |
|
|
در گلویم فریادی سنگین به دام افتاده است فریادی که هیچ گوشی را یارای شنیدن آن نیست به درون خویش پناه برده ام ندایی بس عظیم درون سرم هر لحظه بلندتر می شود مرا وادار به جهشی هرچه بلندتر می نماید آیا به اندازه کافی زجر نکشیده ام؟ حقیقتی که در دست دارم بسی سوزان است شعله هایش تمام وجودم را فراگرفته آیا می تواتنم شعله ها را هدایت کنم یا در نهایت در میانشان خواهم سوخت؟! نمی دانم. اوه! در هر صورت محکوم به زندگی و ادامه دادن هستیم هیچ راه گریزی نیست، هیچ گناهی در بین نیست همه حرفها گفته شده است اکنون باید از کلمات فرا رفت زندگی بار دیگر ما را محکوم می کند اما براستی دیگر هیچ چیز را نمی توان تغییر داد؟ نه! هرگز نه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:42 توسط نوشی |
|
|
به کدامین جرم باید سوخت؟
در منجلاب کدام گناه اسیر شدم که چنین خوار دست و پا می زنم و فروتر
می روم؟! فریادها در گلویم مُردند و هیچ کس نخواست بشنود... چه کسی خواهد گفت، جواب نادانسته هایم را با کدام زبان می گویی که
دل شکسته ام فرونپاشد؟ می دانی برای شکستن جایی نمانده پس بیا تا
با هم تبر بزنیم و ریشه را از بنیادش نیست کنیم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:40 توسط نوشی |
|
|
اي مهربان ترين آفريده خدا! خدا کجا تو را آفريد؟ در کوهستانهاي ازل يا کنار چشمه هاي ملکوت؟ روي دست فرشتگان يا روي ابرهاي کال؟ مي دانم وقتي کار آفرينش تو به پايان رسيد خدا بر بلندترين بام هستي ايستاد و ستاره ها را يکي يکي به احترام تو روشن کرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:8 توسط نوشی |
|
|
گاهی آرزو می کنم... کاش هرگز نمی ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!! کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوی ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمانت به چشمانم خيره نمی شد تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم " آخه اون که ميدونست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:7 توسط نوشی |
|
|
دلم گرفته. شاید دلم تنگ شده ولی نمی خوام به روی مبارکم بیارم. این دنیای کوچیک چطوری می تونه اینهمه بدبختو با هم یه جا نگه داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:3 توسط نوشی |
|
|
فکرت هم حتی ویرانم می کند پاهایم می لرزد دستهایم یخ کرده است نپرس برای چه؟! ثانیه قبل تصورت کردم لحظه دیدار بود من بودم و انتظار و تو آمدی قلبم کنده شد می دانم خیالی خام بود، اما ؛ قلبم کنده شد گویی همینجایی؛ اشکهایم روان شد نگفته هایم چون آتش زیر خاکستر می سوزانَدَم؛ فریادهای درون را چگونه به گوش دلت برسانم پس کِی می خواهی خودت باشی؟ خودِ خودت شاید هم «تو» چیزی بیش از این نباشد؛ اما دلم باور ندارد پس بیا تا به باور برسم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:0 توسط نوشی |
|
|
با تمام گرمای اهواز تنم یخ کرده است شاید چون تو دوری دورتر از همیشه و شاید چون تو دیگر از آنِ من نیستی و شاید... نه دیگر بس است... طاقت شایدها را ندارم؛ بار اول که زیر نور شمع می نوشتم برای تو سالها پیش بود چقدر زود می گذرد خوبیها و چقدر تلخ می گذرد سختی ها دوباره چراغها خاموش است و من بدون تو با یک شمع همان شمع است آن دفعه می سوخت برای رسیدن به تو واین بار می سوزد در هجران تو هجرانی که انتها ندارد انتهایش در بی تو بودن است باز هم بی تو از انتها گریزانم شاید چون می دانم نبودنت آنجا هم همیشگی است تا هرگز منتظرت خواهم ماند چون می دانم دیگر آمدنی در کار نیست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:52 توسط نوشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|