من و تنهایی
از وقتی رفتی از تنها هم تنهاتر شده ایم...
شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست
صدایی نیست
نور آشنایی نیست
حتی از نگاه مرده ای هم
رد پایی نیست...
دلم هوای خنده کرده است
اما تمام گستره ی ذهنم پایکوبی بغضهاست
هیچ کس واقعا اهمیتی نداد که به کجا رفتم
هیچ کس دردهایی را که درونم دارم و هر لحظه از درون مرا می فشارند احساس نمی کند
پیش از این هم گفته ام
چرخهای زندگی شما بدون من هم خواهد چرخید
برای همیشه از میان شما خواهم رفت
ای خود من !
خواهش می کنم ترکم نکن
وگرنه نابود خواهم شد
ترس کنارم به کمین نشسته
خوب آگاهم
اگر تو را از دست دهم از بین خواهم رفت
می دانم که آنجا هیچ کس در این هزار تو در کنارم نخواهد بود
دردهای گذشته را در درون به خاطر می آورم
این خاطره لعنتی مرا وادار به حمله می کند.
تلاش بی نهایت...
همرنگ جماعت بودن در ضمیر من نیست. همواره برای خودم می زیم و بی تفاوت نسبت به هر واکنش بیرونی عمل میکنم. باید بتوانی شیوه های چرکینی را که به تو خورانده اند، بالا بیاوری؛ باید فراموش کنی. کم کم دارم یقین پیدا می کنم که بین یک مشت ملعون زندگی می کنیم؛ موجوداتی فاقد ارزش که هیچ قدرت تأمل و تعقلی در آنان دیده نمی شود؛ ما را احاطه کرده اند.
جانورانی که هیچ تلاشی برای آگاهی نسبت به خویش و دستیابی به واقعیت از خود نشان نمی دهند. اینان حتی قدرت شناخت خویشتن را هم ندارند. خود را به فراموشی سپرده و به همسایه می پردازند. "شخص" برای آنان فقط در قالب گله معنا و مفهوم پیدا می یابد.
بیزارم از این تبار شرم آور
هیچ کس نیست بشنوه چه برسه به دیدن...
من خسته ام...
این خوره ها...
روح تنهای من...
چرا تنهاییش رو با خوره ها تقسیم کرد.؟؟؟؟
بیا
بیا جلو و برای یکبار هم که شده مرا ببوس
می خواهم بروم
بیا:
گناه کردن بهتر از آن است که عمری در حسرت گناه بمانیم...
در انتظار دستهای مهربان توام
تا بیایی و تا همیشه بمانی
مرا ببر به خلوتت؛
خلوتم از بی کسی پوساندم
پناهم ده
دیگر تا نبودم فاصله ای نیست
در این کوچه های تاریک به دنبال سایه ها می دوم...
سایه ها خیالیند؟!؟؟
شاید هم دیوارها سایه را می خورند تا مبادا سایه ات دستم را بگیرد
خودت را که سالهاست گرفته اند
با سایه ات هم رهایم نمی کنند!!!!
روزگار غریبی است
دیوارها هم بی رحم شده اند
در دنیای نیستی از هستها بگویم ...!!!!
یا در دنیای هستی از نیست هایم...؟؟؟
کدام را بگویم تا شاید آنچه آتشم می زند و امان نمی دهد حتی دود کنم را برای لحظه ای تصور کنی
تو بگو، تو بگو که نگفته هایم آنقدر زیاد شده که حتی برای گفتنش هم جمله ها امانم را بریده اند
ذهنم... جمله ها... اشکهایم... تو کدام را بگویم؟؟
می ترسم، می ترسم با گفتن اولی، دومی برنجد و برهد
مثل همین دنیای غریب
گفتن و از دست دادن
صداقت و رهایی
یا صداقت و تنهایی...
کسی می شنوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانی معنای غم و اندوه چیست؟
چیزی که مغزم را فاسد می کند
بیا! من معناها را نشانت می دهم
فقط یگانه چیزی که می فهمم این است که من تنها ایستاده ام.وداع!
واحدش را چه بگویم که به تو نزدیکتر و از همه دورتر شوم...
آه نمی دانم.
حتی شمارش معکوس ثانیه ها هم راه به جایی نبرد...
به صفر رسیدم ولی بی تو بودن باز هم ادامه داشت
برای آخرین بار شمارش معکوس را شروع می کنم
و این بار
اگر نیامدی مثل همیشه
باز
از اول می شمارم
من بدون تو ....
جزیره بدون همسفر از همیشه تنهاتره
برای ابراز کینه های عمرت هرجور می خواهی خفه ام کن
من عمریست که خفه ام...
نیستی است
بودن برای چه؟؟؟؟؟؟؟؟
اینم به یاد بهترینم![]()
در بیرون و بین جمع تنفس برایم دشوار می نماید. به درون خود می خزم تا
در تخیل و توهّم، هماهنگی و دریایی بی تلاطم را بیابم و این آشفتگی ای را
که شما به بار آورده اید، جبران نمایم...