تبليغاتX
جزیره ی مسکوت

جزیره ی مسکوت

من و تنهایی

این منم زنی تنها در آستانه...

برای شروع باید سختی کشید. پر از اشکم. پر از تنهایی. پر از حرفهای نزده. حتماً قراره شروعی داشته باشم...


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 14:10  توسط جزیره  | 

در سوگ استادم "دکتر شهریاری"

گویی گذر روزها رنگ نبودنت را پر رنگتر کرده است،

از وقتی رفتی از تنها هم تنهاتر شده ایم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 18:46  توسط جزیره  | 

بی تو

تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 14:8  توسط جزیره  | 

شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:25  توسط جزیره  | 

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:2  توسط جزیره  | 

صدایی نیست

نور آشنایی نیست

حتی از نگاه مرده ای هم

رد  پایی نیست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 18:39  توسط جزیره  | 

...

 

دلم هوای  خنده کرده  است

اما    تمام گستره ی   ذهنم   پایکوبی   بغضهاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:29  توسط جزیره  | 

حمله نهایی

به نظر می رسد که هیچ کس بیش از این نگران نباشد

هیچ کس واقعا اهمیتی نداد که به کجا رفتم

هیچ کس دردهایی را که درونم دارم و هر لحظه از درون مرا می فشارند احساس نمی کند

پیش از این هم گفته ام

چرخهای زندگی شما بدون من هم خواهد چرخید

برای همیشه از میان شما خواهم رفت

ای خود من !

خواهش می کنم ترکم نکن

وگرنه نابود خواهم شد

ترس کنارم به کمین نشسته

خوب آگاهم

اگر تو را از دست دهم از بین خواهم رفت

می دانم که آنجا هیچ کس در این هزار تو در کنارم نخواهد بود

دردهای گذشته را در درون به خاطر می آورم

این خاطره لعنتی مرا وادار به حمله می کند.

تلاش بی نهایت...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:14  توسط جزیره  | 

بیزارم!!!

همرنگ جماعت بودن در ضمیر من نیست. همواره برای خودم می زیم و بی تفاوت نسبت به هر واکنش بیرونی عمل میکنم. باید بتوانی شیوه های چرکینی را که به تو خورانده اند، بالا بیاوری؛ باید فراموش کنی. کم کم دارم یقین پیدا می کنم که بین یک مشت ملعون زندگی می کنیم؛ موجوداتی فاقد ارزش که هیچ قدرت تأمل و تعقلی در آنان دیده نمی شود؛ ما را احاطه کرده اند.

جانورانی که هیچ تلاشی برای آگاهی نسبت به خویش و دستیابی به واقعیت از خود نشان نمی دهند. اینان حتی قدرت شناخت خویشتن را هم ندارند. خود را به فراموشی سپرده و به همسایه می پردازند. "شخص" برای آنان فقط در قالب گله معنا و مفهوم پیدا می یابد.

بیزارم از این تبار شرم آور

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:11  توسط جزیره  | 

یکی به من جواب بده؟؟؟

دلم گرفته...

هیچ کس نیست بشنوه چه برسه به دیدن...

من خسته ام...

این خوره ها...

روح تنهای من...

چرا تنهاییش رو با خوره ها تقسیم کرد.؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:20  توسط جزیره  | 

حسرت

 

بیا

بیا جلو و برای یکبار هم که شده مرا ببوس

می خواهم بروم

بیا:

گناه کردن بهتر از آن است که عمری در حسرت گناه بمانیم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:41  توسط جزیره  | 

گم در میان کابوسهای پیاپیم

در انتظار دستهای مهربان توام

تا بیایی و تا همیشه بمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:52  توسط جزیره  | 

تنهایی

مرا ببر به خلوتت؛

خلوتم از بی کسی پوساندم

پناهم ده

دیگر تا نبودم فاصله ای نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:3  توسط جزیره  | 

...

در این کوچه های تاریک به دنبال سایه ها می دوم...

سایه ها خیالیند؟!؟؟

شاید هم دیوارها سایه را می خورند تا مبادا سایه ات دستم را بگیرد

خودت را که سالهاست گرفته اند

با سایه ات هم رهایم نمی کنند!!!!

روزگار غریبی است

دیوارها هم بی رحم شده اند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:17  توسط جزیره  | 

فریادرسی هست؟!؟

در دنیای نیستی از هستها بگویم ...!!!!

یا در دنیای هستی از نیست هایم...؟؟؟

کدام را بگویم تا شاید آنچه آتشم می زند و امان نمی دهد حتی دود کنم را برای لحظه ای تصور کنی

تو بگو، تو بگو که نگفته هایم آنقدر زیاد شده که حتی برای گفتنش هم جمله ها امانم را بریده اند

ذهنم... جمله ها... اشکهایم... تو            کدام را بگویم؟؟

می ترسم، می ترسم با گفتن اولی، دومی برنجد و برهد

مثل همین دنیای غریب

گفتن و از دست دادن

صداقت و رهایی

یا  صداقت و تنهایی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:50  توسط جزیره  | 

دلم یه ذره شده

سلام به کسایی که منو یادشون رفته و یادشون نرفته. من ۵ ماه خونه نرفتم. دلم حسابی واسه خونه تنگ شده. روزای سخت و پرکاری دارم.ممنون میشم واسم دعا کنین.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:59  توسط جزیره  | 

دلم واسه همتون تنگ شده...........

کسی می شنوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:40  توسط جزیره  | 

برای تویی که بودنم را حتی فراموش کرده ای چه برسد به ...

اگر می دانستی حسرت داشته های نداشته ام چگونه خوره روحم شده شاید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:56  توسط جزیره  | 

وداع

نمی دانی معنای غم و اندوه چیست؟

چیزی که مغزم را فاسد می کند

بیا! من معناها را نشانت می دهم

فقط یگانه چیزی که می فهمم این است که من تنها ایستاده ام.وداع!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:53  توسط جزیره  | 

فاصله من و ...

مرا دریاب که تا بودن هزاران هزار....

واحدش را چه بگویم که به تو نزدیکتر و از همه دورتر شوم...

                                                                آه نمی دانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:33  توسط جزیره  | 

بی تو...

 

حتی شمارش معکوس ثانیه ها هم راه به جایی نبرد...

به صفر رسیدم ولی بی تو بودن باز هم ادامه داشت

برای آخرین بار شمارش معکوس را شروع می کنم

و این بار

اگر نیامدی مثل همیشه

باز

از اول می شمارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:11  توسط جزیره  | 

افسوس...

بدون تو هیچی نیستم کی تورو از من گرفت. همسفر من

من بدون تو ....

جزیره بدون همسفر از همیشه تنهاتره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:55  توسط جزیره  | 

و تو رویایی بیش نبودی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:40  توسط جزیره  | 

دستهایت حلقه ای است به دور گردنم

برای ابراز کینه های عمرت هرجور می خواهی خفه ام کن

من عمریست که خفه ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:26  توسط جزیره  | 

وقتی تمام هستیم

نیستی است

بودن برای چه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:23  توسط جزیره  | 

من از کجا می آیم که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:33  توسط جزیره  | 

مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:21  توسط جزیره  | 

واسه من دعا کنین
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:15  توسط جزیره  | 

بنگر مرغ دم بسته منم دل شکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم از تو دارم ای گل هرچه که دارم...

اینم به یاد بهترینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:58  توسط جزیره  | 

در بیرون و بین جمع تنفس برایم دشوار می نماید. به درون خود می خزم تا

 

 در تخیل و توهّم، هماهنگی و دریایی بی تلاطم را بیابم و این آشفتگی ای را

 

 که شما به بار آورده اید، جبران نمایم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:53  توسط جزیره  |