تبليغاتX
جزیره ی مسکوت

شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:25 توسط جزیره |
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم...
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:2 توسط جزیره |

صدایی نیست

نور آشنایی نیست

حتی از نگاه مرده ای هم

رد  پایی نیست...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 18:39 توسط جزیره |

 

دلم هوای  خنده کرده  است

اما    تمام گستره ی   ذهنم   پایکوبی   بغضهاست

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:29 توسط جزیره |
به نظر می رسد که هیچ کس بیش از این نگران نباشد

هیچ کس واقعا اهمیتی نداد که به کجا رفتم

هیچ کس دردهایی را که درونم دارم و هر لحظه از درون مرا می فشارند احساس نمی کند

پیش از این هم گفته ام

چرخهای زندگی شما بدون من هم خواهد چرخید

برای همیشه از میان شما خواهم رفت

ای خود من !

خواهش می کنم ترکم نکن

وگرنه نابود خواهم شد

ترس کنارم به کمین نشسته

خوب آگاهم

اگر تو را از دست دهم از بین خواهم رفت

می دانم که آنجا هیچ کس در این هزار تو در کنارم نخواهد بود

دردهای گذشته را در درون به خاطر می آورم

این خاطره لعنتی مرا وادار به حمله می کند.

تلاش بی نهایت...

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:14 توسط جزیره |

همرنگ جماعت بودن در ضمیر من نیست. همواره برای خودم می زیم و بی تفاوت نسبت به هر واکنش بیرونی عمل میکنم. باید بتوانی شیوه های چرکینی را که به تو خورانده اند، بالا بیاوری؛ باید فراموش کنی. کم کم دارم یقین پیدا می کنم که بین یک مشت ملعون زندگی می کنیم؛ موجوداتی فاقد ارزش که هیچ قدرت تأمل و تعقلی در آنان دیده نمی شود؛ ما را احاطه کرده اند.

جانورانی که هیچ تلاشی برای آگاهی نسبت به خویش و دستیابی به واقعیت از خود نشان نمی دهند. اینان حتی قدرت شناخت خویشتن را هم ندارند. خود را به فراموشی سپرده و به همسایه می پردازند. "شخص" برای آنان فقط در قالب گله معنا و مفهوم پیدا می یابد.

بیزارم از این تبار شرم آور

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:11 توسط جزیره |
دلم گرفته...

هیچ کس نیست بشنوه چه برسه به دیدن...

من خسته ام...

این خوره ها...

روح تنهای من...

چرا تنهاییش رو با خوره ها تقسیم کرد.؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:20 توسط جزیره |

 

بیا

بیا جلو و برای یکبار هم که شده مرا ببوس

می خواهم بروم

بیا:

گناه کردن بهتر از آن است که عمری در حسرت گناه بمانیم...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:41 توسط جزیره |
گم در میان کابوسهای پیاپیم

در انتظار دستهای مهربان توام

تا بیایی و تا همیشه بمانی

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:52 توسط جزیره |

مرا ببر به خلوتت؛

خلوتم از بی کسی پوساندم

پناهم ده

دیگر تا نبودم فاصله ای نیست

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:3 توسط جزیره |

در این کوچه های تاریک به دنبال سایه ها می دوم...

سایه ها خیالیند؟!؟؟

شاید هم دیوارها سایه را می خورند تا مبادا سایه ات دستم را بگیرد

خودت را که سالهاست گرفته اند

با سایه ات هم رهایم نمی کنند!!!!

روزگار غریبی است

دیوارها هم بی رحم شده اند

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:17 توسط جزیره |

در دنیای نیستی از هستها بگویم ...!!!!

یا در دنیای هستی از نیست هایم...؟؟؟

کدام را بگویم تا شاید آنچه آتشم می زند و امان نمی دهد حتی دود کنم را برای لحظه ای تصور کنی

تو بگو، تو بگو که نگفته هایم آنقدر زیاد شده که حتی برای گفتنش هم جمله ها امانم را بریده اند

ذهنم... جمله ها... اشکهایم... تو            کدام را بگویم؟؟

می ترسم، می ترسم با گفتن اولی، دومی برنجد و برهد

مثل همین دنیای غریب

گفتن و از دست دادن

صداقت و رهایی

یا  صداقت و تنهایی...

نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:50 توسط جزیره |
سلام به کسایی که منو یادشون رفته و یادشون نرفته. من ۵ ماه خونه نرفتم. دلم حسابی واسه خونه تنگ شده. روزای سخت و پرکاری دارم.ممنون میشم واسم دعا کنین.
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:59 توسط جزیره |
دلم واسه همتون تنگ شده...........

کسی می شنوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:40 توسط جزیره |
اگر می دانستی حسرت داشته های نداشته ام چگونه خوره روحم شده شاید ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:56 توسط جزیره |

نمی دانی معنای غم و اندوه چیست؟

چیزی که مغزم را فاسد می کند

بیا! من معناها را نشانت می دهم

فقط یگانه چیزی که می فهمم این است که من تنها ایستاده ام.وداع!

 

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:53 توسط جزیره |
مرا دریاب که تا بودن هزاران هزار....

واحدش را چه بگویم که به تو نزدیکتر و از همه دورتر شوم...

                                                                آه نمی دانم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:33 توسط جزیره |

 

حتی شمارش معکوس ثانیه ها هم راه به جایی نبرد...

به صفر رسیدم ولی بی تو بودن باز هم ادامه داشت

برای آخرین بار شمارش معکوس را شروع می کنم

و این بار

اگر نیامدی مثل همیشه

باز

از اول می شمارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:11 توسط جزیره |
بدون تو هیچی نیستم کی تورو از من گرفت. همسفر من

من بدون تو ....

جزیره بدون همسفر از همیشه تنهاتره

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:55 توسط جزیره |
و تو رویایی بیش نبودی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:40 توسط جزیره |
دستهایت حلقه ای است به دور گردنم

برای ابراز کینه های عمرت هرجور می خواهی خفه ام کن

من عمریست که خفه ام...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:26 توسط جزیره |
وقتی تمام هستیم

نیستی است

بودن برای چه؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:23 توسط جزیره |
من از کجا می آیم که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:33 توسط جزیره |
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:21 توسط جزیره |
واسه من دعا کنین
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:15 توسط جزیره |
بنگر مرغ دم بسته منم دل شکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم از تو دارم ای گل هرچه که دارم...

اینم به یاد بهترینم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:58 توسط جزیره |

در بیرون و بین جمع تنفس برایم دشوار می نماید. به درون خود می خزم تا

 

 در تخیل و توهّم، هماهنگی و دریایی بی تلاطم را بیابم و این آشفتگی ای را

 

 که شما به بار آورده اید، جبران نمایم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:53 توسط جزیره |

در گلویم فریادی سنگین به دام افتاده است

فریادی که هیچ گوشی را یارای شنیدن آن نیست

به درون خویش پناه برده ام

ندایی بس عظیم درون سرم هر لحظه بلندتر می شود

مرا وادار به جهشی هرچه بلندتر می نماید

آیا به اندازه کافی زجر نکشیده ام؟

حقیقتی که در دست دارم بسی سوزان است

شعله هایش تمام وجودم را فراگرفته

آیا می تواتنم شعله ها را هدایت کنم

یا در نهایت در میانشان خواهم سوخت؟!

نمی دانم. اوه!

در هر صورت محکوم به زندگی و ادامه دادن هستیم

هیچ راه گریزی نیست، هیچ گناهی در بین نیست

همه حرفها گفته شده است

اکنون باید از کلمات فرا رفت

زندگی بار دیگر ما را محکوم می کند

اما براستی دیگر هیچ چیز را نمی توان تغییر داد؟ نه! هرگز نه!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:42 توسط جزیره |

به کدامین جرم باید سوخت؟

 

در منجلاب کدام گناه اسیر شدم که چنین خوار دست و پا می زنم و فروتر

 

 می روم؟!

فریادها در گلویم مُردند و هیچ کس نخواست بشنود...

 

چه کسی خواهد گفت، جواب نادانسته هایم را با کدام زبان می گویی که

 

 دل شکسته ام فرونپاشد؟ می دانی برای شکستن جایی نمانده پس بیا تا

 

 با هم تبر بزنیم و ریشه را از بنیادش نیست کنیم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:40 توسط جزیره |
اي مهربان ترين آفريده خدا! خدا کجا تو را آفريد؟ در کوهستانهاي ازل يا کنار چشمه هاي ملکوت؟ روي دست فرشتگان يا روي ابرهاي کال؟ مي دانم وقتي کار آفرينش تو به پايان رسيد خدا بر بلندترين بام هستي ايستاد و ستاره ها را يکي يکي به احترام تو روشن کرد
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:8 توسط جزیره |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

nooshinaazi

جزیره

nooshinaazi

http://nooshinaazi.blogfa.com

جزیره ی مسکوت

جزیره ی مسکوت

جزیره ی مسکوت

در زندگی زخمهایی هست که روح را در انزوا می خورد و می تراشد...

"صادق هدایت" من و تنهایی

جزیره ی مسکوت

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog