![]() |
![]() |
|
| من و تنهایی |
|
به جرات می گویم
خیلی پررنگتر از دوست داشتن تو دوستت دارم اما نه مثل قدیم من مدتهاست که هر چه می گذرد بی دلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون نه مثل لیلی و نه مثل تمام آنهایی که با جهت یابی علت اسطوره شدند تنها مثل خودم مثل نوشین تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:50 توسط نوشی |
|
|
خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو سجده به عشقت می زنم منجی جاودانه شو ای کوه پرغرور من سنگ صبور تو منم ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت ای همه وجود من نبود تو نبود من |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:35 توسط نوشی |
|
|
يک شب مردي در خواب ديد که با خدا روي شنهاي ساحل قدم ميزند. و از آنجا تمامي مراحل زندگيش را ميديد. ناگهان متوجه شد که در مواقع شادي و خوشحاليش همواره دو رد پا روي ساحل است . جا پاي خودش و جاي پاي خدا. اما در مواقع سختي و نااميدي فقط يک رد پا بر روي شنها وجود دارد من هيچگاه تورا تنها نگذاشتم.در موقع رنج و نااميدي تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:26 توسط نوشی |
|
|
من به آخرین سطر نانوشته هایم می اندیشم
به جایی که این همه واژه با یک نقطه غروب می کند هرچه از الفبای تو حرف بر می دارم تا تمام شوی لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی... با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:6 توسط نوشی |
|
|
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم, همان یک لحظه اول, که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان, جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم , که در همسایه صد ها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم,نخستین نعره مستانه را خاموش آندم, بر لب پیمانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم, که میدیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده صدها جامه رنگین, زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم, نه طاعت می پذیرفتم , نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده, پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم , برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان , هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو , آواره و دیوانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم , بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان , سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم , بعرش کبریایی, با همه صبر خدایی , تا که میدیدم عزیز نا بجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد, گردش این چرخ را –وارونه بی صبرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم , که میدیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش , بجز اندیشه عشق و وفا , معدوم هر فکری , در این دنیای پر افسانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد! و گرنه من بجای او چو بودم , یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم . عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:35 توسط نوشی |
|
|
دارم از غم می میرم.
اکتحانمو افتضاح کردم می خواستم ۲۰ بگیرم. تقلب کردم خدا زد توی سرم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:37 توسط نوشی |
|
|
جاده وجود كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 2:11 توسط نوشی |
|
|
چقدر خوب بود دنیا رنگ فکر من بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 2:4 توسط نوشی |
|
|
سالها می گذرد و من از پنجره ی بیداری
کوچه ی یاد تو را می نگرم می بویم و چنان آرامم که کسی فکر نکرد زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی هست عاشقی هم دردی است و من از لحظه ی دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد. . . .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 2:3 توسط نوشی |
|
|
خدایا با تمام کوچکی ام یک چیز بیشتر از تو دارم
و آن خدایی است که من دارم و تو نداری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:33 توسط نوشی |
|
|
و من تکرار بی پایان نرسیدنها
بیهوده جستجویم نکن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:28 توسط نوشی |
|
|
دفتری که بسته شد ديگه بازش نکنيد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:25 توسط نوشی |
|
|
روزها به اندازه ی یک سال است،وقتی که بچه هستی و توی باغ می دوی روزها به اندازه ی یک ماه می شوند،وقتی که پسر بچه ای هست ی و بازی می کنی روزها به اندازه ی یک هفته می شوند،وقتی مرد جوانی هستی و توی باغ قدم می زنی روزها به اندازه ی یک روز خواهد شد،وقتی که عاشق می شوی روزها به اندازه ی یک ساعت می شوند،وقتی که سالخورده ای و در باغ راه می روی روزها به پوچی سپری می شوند وقتی که چیزی در بین نیست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:20 توسط نوشی |
|
|
این همه بهانه برای رفتن
چرا برای رفتنت مرا بهانه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟// |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:0 توسط نوشی |
|
|
از روزگار دلم گرفته از این تکرار دلم گرفته دلم می خواد گریه کنم بارون ببار
برای گم کردن خویش رها شدن از کم وبیش برای در خود گم شدن جدا از این مردم شدن بهانه ی گریه می خوام بهانه ی فریاد زدن بیا تو باش ای مهربان بهانه ی گریه ی من از روزگار دلم گرفته ازاین تکرار دلم گرفته دلم می خواد گریه کنم دلم می خواد گریه کنم دلم می خواد ... دلم ... د... ... از من دیگه هیچی نمونده... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:56 توسط نوشی |
|
|
سلام راستی دیروز خسته بودم و غمگین
متنی که نوشتم پر از غلط تایپی بود.ببخشید (: سالها پیش از کنار دریا عبور کردی اما هنوز امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند خلاصه که اصلش این بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:21 توسط نوشی |
|
|
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...
هیچ کی نیست.ثانیه های بی هدفم می گذرن اما نمی دونم برای چی. از خودم هیچی نمی دونم.یه پوسته توخالی.شدم پوسته رسانا.میدان در داخل صفر است. خلاصه از بودن بی هدف از فیلم بازی کردن از خنده های الکی و از همه پوچی ها خسته ام...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:12 توسط نوشی |
|
|
سالها از پیش از کنار دریا عبور کردی اما هنوز امواجش برای بوسیدم جای پایت می آیند و می روند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:1 توسط نوشی |
|
|
سلام به تموم آدمای تنهای دنیا
دلم گرفته مثل همیشه دلم می خواد چیز جدید بگم ولی ........... حتی خدا هم نمی خواد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:44 توسط نوشی |
|
|
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد
خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو با ید از آنها دست بکشی. از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد خدا گفت : نه! شکیبایی زاده رنج و سختی است. شکیبایی بخشیدنی نیست به دست آوردنی است. از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد خدا گفت: نه! رنج و سختی تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد خدا گفت: نه! بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من توراهرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی من هر چیزی را به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه. من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری. از خدا خواستم یاریم دهد تا دیگران را دوست بدارم همانگونه که آنها مرا دوست دارند. و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:47 توسط نوشی |
|
|
سلام به همه ی دوستای نداشته ام
دلم خیلی گرفته.هیچ کس منو درک نمی کنه خیلی دلم یه نفرو می خواد مهم نیست که کی باشه فقط دختر باشه. دلم می خواد با یه دختر حرف بزنم فکر می کنم می تونه منو درک کنه من حتی یه دوست صمیمی هم ندارم واسه بیرون رفتن باید از خدا یه دوست بخوام اما حتی نمی تونم واسه خودم یه دوست پیدا کنم با هر کی که دوست شدم تا وقتی به من احتیاج داشته با من دوست بوده بعدنش منو یادش رفته اصلاْ همه دخترا همین طورین نمی دونم چرا من با همه دخترا فرق دارم شایدم منم مثل اونا باشم ولی خودم هنوز نفهمیدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:55 توسط نوشی |
|
|
وقتی تو نیستی میان روزگار من و موهای تو پیوندی است بر اساس یکرنگی...
سلام به همه. از این که یه وبلاگ دارم و می تونم دوستای تازه پیدا کنم خیلی خوشحالم یه عالم حرف دارم ولی چون امتحان دارم نمی تونم بنویسم.فعلاْ بای بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:8 توسط نوشی |
|
|
مینویسم ، بودنم را!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:27 توسط نوشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|