تبليغاتX
جزیره ی مسکوت
دیرگاهی است در این خاموشی...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:0 توسط جزیره |
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:26 توسط جزیره |

در ابعاد ابعاد این عصر خاموش

من از  طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عش این است...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:16 توسط جزیره |
امروز بیشتر از همیشه دلم گرفته.

همه اینو شنیدن

چه سخت است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن...

حتی وقتی همه هستن نمی تونم از خودم بیام بیرون.

کلافه ام از بودن و امتداد

امتداد تنهایی

و بودن بی نشان

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:6 توسط جزیره |

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، برتر از بی بقای خاک...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 20:57 توسط جزیره |

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 2:36 توسط جزیره |

در جوی زمان در خواب تماشای تو میروم...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:22 توسط جزیره |
اینجا یه نفر دلش گرفته.

اما هیچ کس نیست که بشنوه...

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:55 توسط جزیره |
در زندگی

زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته درانزوا می خورد و می تراشد...

نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:6 توسط جزیره |

چه سلامی؟! چه نگاهی ! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد.

چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.

چه گرمایی؟! وقتی مهد آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد.

چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت ترست.

چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.

چه سیبی؟! وقتی سرخ را زیر سؤال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.

چه تولّدی؟! وقتی تمام شمعهای دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.

چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی، حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد.

چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.

چه نامه ای وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا، کسی با خواندن خطی از آن به زندگی بازگردد.

دریغ از یک شب بارانی، دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمزده گلدان معصوم آن خانه ی دور اما قشنگ، نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد. این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت تمامش را خواندی، یک بار هم کار تو مثل کار ما، از کار گذشته باشد.

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:2 توسط جزیره |
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 21:8 توسط جزیره |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

nooshinaazi

جزیره

nooshinaazi

http://nooshinaazi.blogfa.com

جزیره ی مسکوت

جزیره ی مسکوت

جزیره ی مسکوت

در زندگی زخمهایی هست که روح را در انزوا می خورد و می تراشد...

"صادق هدایت" من و تنهایی

جزیره ی مسکوت

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog