تبليغاتX
جزیره ی مسکوت
من و تنهایی
بنگر مرغ دم بسته منم دل شکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم از تو دارم ای گل هرچه که دارم...

اینم به یاد بهترینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:58  توسط نوشی | 

در بیرون و بین جمع تنفس برایم دشوار می نماید. به درون خود می خزم تا

 

 در تخیل و توهّم، هماهنگی و دریایی بی تلاطم را بیابم و این آشفتگی ای را

 

 که شما به بار آورده اید، جبران نمایم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:53  توسط نوشی | 

در گلویم فریادی سنگین به دام افتاده است

فریادی که هیچ گوشی را یارای شنیدن آن نیست

به درون خویش پناه برده ام

ندایی بس عظیم درون سرم هر لحظه بلندتر می شود

مرا وادار به جهشی هرچه بلندتر می نماید

آیا به اندازه کافی زجر نکشیده ام؟

حقیقتی که در دست دارم بسی سوزان است

شعله هایش تمام وجودم را فراگرفته

آیا می تواتنم شعله ها را هدایت کنم

یا در نهایت در میانشان خواهم سوخت؟!

نمی دانم. اوه!

در هر صورت محکوم به زندگی و ادامه دادن هستیم

هیچ راه گریزی نیست، هیچ گناهی در بین نیست

همه حرفها گفته شده است

اکنون باید از کلمات فرا رفت

زندگی بار دیگر ما را محکوم می کند

اما براستی دیگر هیچ چیز را نمی توان تغییر داد؟ نه! هرگز نه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:42  توسط نوشی | 

به کدامین جرم باید سوخت؟

 

در منجلاب کدام گناه اسیر شدم که چنین خوار دست و پا می زنم و فروتر

 

 می روم؟!

فریادها در گلویم مُردند و هیچ کس نخواست بشنود...

 

چه کسی خواهد گفت، جواب نادانسته هایم را با کدام زبان می گویی که

 

 دل شکسته ام فرونپاشد؟ می دانی برای شکستن جایی نمانده پس بیا تا

 

 با هم تبر بزنیم و ریشه را از بنیادش نیست کنیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:40  توسط نوشی | 
اي مهربان ترين آفريده خدا! خدا کجا تو را آفريد؟ در کوهستانهاي ازل يا کنار چشمه هاي ملکوت؟ روي دست فرشتگان يا روي ابرهاي کال؟ مي دانم وقتي کار آفرينش تو به پايان رسيد خدا بر بلندترين بام هستي ايستاد و ستاره ها را يکي يکي به احترام تو روشن کرد
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:8  توسط نوشی | 
گاهی آرزو می کنم... کاش هرگز نمی ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!! کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوی ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمانت به چشمانم خيره نمی شد تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم " آخه اون که ميدونست...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:7  توسط نوشی | 
دلم گرفته. شاید دلم تنگ شده ولی نمی خوام به روی مبارکم بیارم. این دنیای کوچیک چطوری می تونه اینهمه بدبختو با هم یه جا نگه داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:3  توسط نوشی | 

فکرت هم حتی ویرانم می کند

پاهایم می لرزد دستهایم یخ کرده است

نپرس برای چه؟!

ثانیه قبل تصورت کردم

لحظه دیدار بود

من بودم و انتظار

و تو آمدی

قلبم کنده شد

می دانم خیالی خام بود، اما ؛

قلبم کنده شد

گویی همینجایی؛ اشکهایم روان شد

نگفته هایم چون آتش زیر خاکستر می سوزانَدَم؛

فریادهای درون را چگونه به گوش دلت برسانم

پس کِی می خواهی خودت باشی؟

خودِ خودت

شاید هم «تو» چیزی بیش از این نباشد؛

اما دلم باور ندارد

پس بیا تا به باور برسم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:0  توسط نوشی | 

امشب می خواهم برای تو و فقط برای تو بسُرایم

                             با تمام گرمای اهواز تنم یخ کرده است

شاید چون تو دوری

دورتر از همیشه

                          و شاید چون تو دیگر از آنِ من نیستی

و شاید...

نه دیگر بس است...

طاقت شایدها را ندارم؛

بار اول که زیر نور شمع می نوشتم برای تو

سالها پیش بود

چقدر زود می گذرد خوبیها

و چقدر تلخ می گذرد سختی ها

دوباره چراغها خاموش است و من

بدون تو

با یک شمع

همان شمع است

آن دفعه می سوخت برای رسیدن به تو

واین بار می سوزد در هجران تو

هجرانی که انتها ندارد

انتهایش در بی تو بودن است

باز هم بی تو

از انتها گریزانم                     

شاید چون می دانم

نبودنت آنجا هم همیشگی است

تا هرگز منتظرت خواهم ماند

چون می دانم دیگر آمدنی در کار نیست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:52  توسط نوشی | 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:7  توسط نوشی | 

وای بر من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:3  توسط نوشی | 

همه خيره ي او مي شدند او مثل نسيم بهاري بود كه همه جا را خوش بو مي كرد و به كوچه ي نا اميدي اميد مي داد.وقتي كه به او گفتم كه دلباخته ي تو شده ام چشم هايش را بست و ديگر از كوچه عبور نكرد حالا كوچه نا اميد تر از هميشه است كاش به او نمي گفتم واين عا قبت عاشق شدن من بود

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:56  توسط نوشی | 

به آسمون نگاه ميكني، دوست داري كدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني كه كم نور تره قانع باش چون اوني كه پر نور تره رو همه نگاه ميكنن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:54  توسط نوشی | 

هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينه كه منتظر بمونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:51  توسط نوشی | 
چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری...

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی

گویی نوزین

که قرارش نیست

و فاصله

تجربه ای بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا و اکنون.

کوهها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مأنوس دست تورا می جوید

و به راه اندیشیدن

یأس را

رج می زند.

بی نجوای انگشتانت فقط.

و جهان از هر سلامی خالی است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:46  توسط نوشی | 
حدیث درد را فریاد کردم ...

اما...باز هم فاصله ها...فاصله ها رهایم نمی کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:3  توسط نوشی | 
عشق بايد يکبار باشد يکبار براي هميشه تا آخرين نفس تا آخرين لحظه براي اولين و آخرين بار. عشق آتشي است که يک بار قلب را ميسوزاند و جاي سوختنش تا آخر عمرپابر جاست جز اين باشد هوس است هوس
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:55  توسط نوشی | 
 فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن , خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:53  توسط نوشی | 

کجا رفتی ای دوست؟

تو رفتی زمان رفت

اندوه تا آسمان رفت

تو رفتی چمن خشک شد

برف بارید

تو رفتی درختان زتن جامه کندند

و باد آمدو برگ ها را فنا کرد

مرا اینچنین زار و تنها

به توفان گم کرده منزل سپردی

مرا اینچنین با غم دل

نهادی و رفتی و

رفتی و

رفتی.

بیا دشت ها خشک و خالی است

بیا بی تو در باغ فندق صفا نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:13  توسط نوشی | 

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیواربه هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است زبندی رسته

نقش آدمها سربه سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:25  توسط نوشی | 
هوای خانه سنگین است و افسرده

گلی بی آب در گلدان روی میز پژمرده

چه آزاریست در این لحظه ها و یادها، بیگانه بودن با شکیبایی

چه آزاریست تنهایی.

                               .

                                    .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:46  توسط نوشی |