تبليغاتX
جزیره ی مسکوت
من و تنهایی
مرا دریاب که تا بودن هزاران هزار....

واحدش را چه بگویم که به تو نزدیکتر و از همه دورتر شوم...

                                                                آه نمی دانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:33  توسط نوشی | 

 

حتی شمارش معکوس ثانیه ها هم راه به جایی نبرد...

به صفر رسیدم ولی بی تو بودن باز هم ادامه داشت

برای آخرین بار شمارش معکوس را شروع می کنم

و این بار

اگر نیامدی مثل همیشه

باز

از اول می شمارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:11  توسط نوشی | 
بدون تو هیچی نیستم کی تورو از من گرفت. همسفر من

من بدون تو ....

جزیره بدون همسفر از همیشه تنهاتره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:55  توسط نوشی | 
و تو رویایی بیش نبودی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:40  توسط نوشی | 
دستهایت حلقه ای است به دور گردنم

برای ابراز کینه های عمرت هرجور می خواهی خفه ام کن

من عمریست که خفه ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:26  توسط نوشی | 
وقتی تمام هستیم

نیستی است

بودن برای چه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:23  توسط نوشی |