تبليغاتX
جزیره ی مسکوت
من و تنهایی
گم در میان کابوسهای پیاپیم

در انتظار دستهای مهربان توام

تا بیایی و تا همیشه بمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:52  توسط نوشی | 

مرا ببر به خلوتت؛

خلوتم از بی کسی پوساندم

پناهم ده

دیگر تا نبودم فاصله ای نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:3  توسط نوشی | 

در این کوچه های تاریک به دنبال سایه ها می دوم...

سایه ها خیالیند؟!؟؟

شاید هم دیوارها سایه را می خورند تا مبادا سایه ات دستم را بگیرد

خودت را که سالهاست گرفته اند

با سایه ات هم رهایم نمی کنند!!!!

روزگار غریبی است

دیوارها هم بی رحم شده اند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:17  توسط نوشی | 

در دنیای نیستی از هستها بگویم ...!!!!

یا در دنیای هستی از نیست هایم...؟؟؟

کدام را بگویم تا شاید آنچه آتشم می زند و امان نمی دهد حتی دود کنم را برای لحظه ای تصور کنی

تو بگو، تو بگو که نگفته هایم آنقدر زیاد شده که حتی برای گفتنش هم جمله ها امانم را بریده اند

ذهنم... جمله ها... اشکهایم... تو            کدام را بگویم؟؟

می ترسم، می ترسم با گفتن اولی، دومی برنجد و برهد

مثل همین دنیای غریب

گفتن و از دست دادن

صداقت و رهایی

یا  صداقت و تنهایی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:50  توسط نوشی |