![]() |
![]() |
|
| من و تنهایی |
|
فکرت هم حتی ویرانم می کند پاهایم می لرزد دستهایم یخ کرده است نپرس برای چه؟! ثانیه قبل تصورت کردم لحظه دیدار بود من بودم و انتظار و تو آمدی قلبم کنده شد می دانم خیالی خام بود، اما ؛ قلبم کنده شد گویی همینجایی؛ اشکهایم روان شد نگفته هایم چون آتش زیر خاکستر می سوزانَدَم؛ فریادهای درون را چگونه به گوش دلت برسانم پس کِی می خواهی خودت باشی؟ خودِ خودت شاید هم «تو» چیزی بیش از این نباشد؛ اما دلم باور ندارد پس بیا تا به باور برسم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:0 توسط نوشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|