تبليغاتX
جزیره ی مسکوت - "انتظارت ویرانم کرد"
من و تنهایی

فکرت هم حتی ویرانم می کند

پاهایم می لرزد دستهایم یخ کرده است

نپرس برای چه؟!

ثانیه قبل تصورت کردم

لحظه دیدار بود

من بودم و انتظار

و تو آمدی

قلبم کنده شد

می دانم خیالی خام بود، اما ؛

قلبم کنده شد

گویی همینجایی؛ اشکهایم روان شد

نگفته هایم چون آتش زیر خاکستر می سوزانَدَم؛

فریادهای درون را چگونه به گوش دلت برسانم

پس کِی می خواهی خودت باشی؟

خودِ خودت

شاید هم «تو» چیزی بیش از این نباشد؛

اما دلم باور ندارد

پس بیا تا به باور برسم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:0  توسط نوشی |