تبليغاتX
جزیره ی مسکوت -
من و تنهایی

در گلویم فریادی سنگین به دام افتاده است

فریادی که هیچ گوشی را یارای شنیدن آن نیست

به درون خویش پناه برده ام

ندایی بس عظیم درون سرم هر لحظه بلندتر می شود

مرا وادار به جهشی هرچه بلندتر می نماید

آیا به اندازه کافی زجر نکشیده ام؟

حقیقتی که در دست دارم بسی سوزان است

شعله هایش تمام وجودم را فراگرفته

آیا می تواتنم شعله ها را هدایت کنم

یا در نهایت در میانشان خواهم سوخت؟!

نمی دانم. اوه!

در هر صورت محکوم به زندگی و ادامه دادن هستیم

هیچ راه گریزی نیست، هیچ گناهی در بین نیست

همه حرفها گفته شده است

اکنون باید از کلمات فرا رفت

زندگی بار دیگر ما را محکوم می کند

اما براستی دیگر هیچ چیز را نمی توان تغییر داد؟ نه! هرگز نه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:42  توسط نوشی |